تبليغاتX
باران بهانه بود.... - از نویسنده (عبادی)
تاریکی را باید با خورشید شست !

 

 

omid ebadi

 

بعد از آنکه فهمید می توان زندگی را بهتر از این هم دید به سراغ نو شدن رفت او بسیار هدفمند شده بود و از همه ی توانش کمک می گرفت تا به افقش برسد.خوب مدتی بود که خوشبختی یا خوش شانسی بسراغش آمده بود و پله های ترقی اش را تند تند بالا می رفت. با برنامه ای که در سر داشت خیلی زود می توانست خوشبختی را به دنیای قشنگش بیاورد .او دیگر به چیزی جز پیشرفت فکر نمی کرد.

ناگهان در میان ناباوری در حالی که خستگی هنوز در او پیدا بود ٬ به چیزی بر خورد که فکرش را نکرده بود بله درست فکر کردید او چند گام به عقب برگشته بود و حالا باید بیشتر از هر زمانی برای رسیدن به جایگاه اولش سعی می کرد تقریبا تمام رویایش از دست رفته بود.

وقتی از او سوال می کردم تا شرح ماجرا را بگوید خنده ای کرد و گفت سختی بیشتر به ما می آید تا خوشی. جدیت را از میان چشمانش خواندم و فقط افتخار می کردم که با وجود همچین آدمی تنها نیستم.

چند سال قبل وقتی با هم ٬هم کلام شدیم برایم از کتابی که خوانده بود می گفت از " انسان در جستجوی معنا "  کتاب دکتر فرانکل. می گفت که با کتابش خیلی آشناست و انگار آن کتاب را سالهاست که خوانده است٬ می گفت من هم مثل دکتر فکر می کنم با سخت های زیاد است که می توان٬ یاد گرفت زندگی را شکست داد و یا مانند موج سوار بر روی آن مانور داد. بعد از آن خنده ی غرور آمیزش یاد آن روز افتادم. واقعاًِ که این امید آدمی سر سختی است.

 

نوشته شده توسط امید عبادی omid ebadi در ساعت  | لینک  |