
همه چيز فرق مي کرد انگار حال و هوايي ديگر داشت تو کوچه و خيابان ها دختر پسر ها ديده مي شدند که يواشکي به هم هديه مي دادند.چقدر خوبه آدم ها به فکر هم ديگر باشند درسته ؟
دقياقي به فکر فرو رفتم چرا فقط توي مناسبت هاي خاصي به هم هديه مي دهيم؟ چرا فقط براي ظواهر و ماديات زندگي ارزش قائل مي شويم ؟ چرا هديه مي دهيم در حالي که در قلب خود آن احساسي را که بايد داشته باشيم نداريم؟
انسانها بدون شک به طور مداوم با اطراف و اطرافيان خود در ارتباط هستند و يک نوع ورودي و خروجي هم در اين ارتباط دارند يعني چيزي مي گيرند و چيزي هم مي دهند.اگر ايده آل نگري نيست چقدر زيبا و قشنگ تر بود اگر ورودي و خروجي هايمان را با انسان بودن ٬خوب بودن ٬عاشق بودن تنظيم مي کرديم اگر قدرداني هايمان٬ اگر هديه هايمان مناسبتي نبود و آن را کليشه ي زندگي خود مي کرديم درست است می شود valentaine را هر کس به زندگی ایش بسط دهد تا تمام لحظه هاسر شار از با هم بودن و عاشق ماندن و عشق ورزیدن باشد می شود با هم همیشه جشن بو سه ها را جشن گرفت.!

بعد از آنکه فهمید می توان زندگی را بهتر از این هم دید به سراغ نو شدن رفت او بسیار هدفمند شده بود و از همه ی توانش کمک می گرفت تا به افقش برسد.خوب مدتی بود که خوشبختی یا خوش شانسی بسراغش آمده بود و پله های ترقی اش را تند تند بالا می رفت. با برنامه ای که در سر داشت خیلی زود می توانست خوشبختی را به دنیای قشنگش بیاورد .او دیگر به چیزی جز پیشرفت فکر نمی کرد.
ناگهان در میان ناباوری در حالی که خستگی هنوز در او پیدا بود ٬ به چیزی بر خورد که فکرش را نکرده بود بله درست فکر کردید او چند گام به عقب برگشته بود و حالا باید بیشتر از هر زمانی برای رسیدن به جایگاه اولش سعی می کرد تقریبا تمام رویایش از دست رفته بود.
وقتی از او سوال می کردم تا شرح ماجرا را بگوید خنده ای کرد و گفت سختی بیشتر به ما می آید تا خوشی. جدیت را از میان چشمانش خواندم و فقط افتخار می کردم که با وجود همچین آدمی تنها نیستم.
چند سال قبل وقتی با هم ٬هم کلام شدیم برایم از کتابی که خوانده بود می گفت از " انسان در جستجوی معنا " کتاب دکتر فرانکل. می گفت که با کتابش خیلی آشناست و انگار آن کتاب را سالهاست که خوانده است٬ می گفت من هم مثل دکتر فکر می کنم با سخت های زیاد است که می توان٬ یاد گرفت زندگی را شکست داد و یا مانند موج سوار بر روی آن مانور داد. بعد از آن خنده ی غرور آمیزش یاد آن روز افتادم. واقعاًِ که این امید آدمی سر سختی است.



فکر می کنید آغاز از کجاست ؟
شاید : یک دلتنگی یا سر خوردگی کوچک و شاید هم شکست ٬
یا تلنگوری از درون ٬ و احساس رهایی .
ادامه مطلب




كودكان ديروز جوانان امروز و ...
دنياي بي آلايشتان را دوست دارم !
دوست ندارم كودك باشم اما مي خواهم پاك بمانم.

كودك درون خود را بشناسيد و رابطه خود را باز از نو با او شروع نماييد
يقين داشته باشيد كه شادي و طراوت را باز براي خود خواهيد داشت
ادامه مطلب
