نوشته شده توسط امید عبادی omid ebadi در ساعت | لینک
|
چشم گشودم آسمان آبی, آرزویم بود گل های بهاری عطر مشام نمی شنیدم, گوش هایم پر از مهربانی بود دستانم جز آغوش مادر, حسی دیگر نداشت زبان به سخن نگشودم, خنده کلام جاودانم شد حال با کبوتران انتظار و شوق باران آسمان خاکستری را خانه تکانی می کنم صدایت می زنم: باران بهانه بود..... اما, چشمانت افسانه نبود! در تهی دستی مهربانیت آوازی شنیدنی بود "چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید" باران بهانه بود...
هر آنچه که مرا می آزارد از او می نویسم .از مطلب خواندنی و یا عکس های شما در این وبلاگ استفاده خواهم نمود.
اهل سنندجم, دانشجوی کارشناسی دررشته ی فنی هستم و در آغاز سن 25 سالگی به سر می برم.شادی ،شیطنت،بی آلایشی و با هم بودن را دوست دارم.استقلال فکری ،مادی و شخصیتی را زیر ساخت جوانی می دانم و....